واگویه های من
نوشته های آزاده شمس
هميشه تاريخ را دوست داشتهام؛ برايم با يك سحر و جادو و لذتي همراه است. طعمش گس است بوي عصرهاي تابستان و خاك نم خورده ميدهد.
شايد تاريخ برايم با كتابهاي افسانه كودكي شروع شد و بعد نوجواني و ناسيوناليست شدن من و مرور تاريخ معاصر كه هميشه ميشد توي اتاقم كتابهاي چند مني جلد چرمي را پيدا كرد. محبوب ترين صحنه تاريخ برايم آن لحظهاي بود كه حسين مكي* با گروهي به خوزستان ميروند. با حكم مصدق انگلستان را از صنعت نفت ايران خلع يد ميكنند و تابلوها را پايين ميكشند. يك جوري بود هميشه هزار بار از روي متنش ميخواندم و هر بار توي همان سالهاي نوجواني سراپا غرور ميشدم و لپهام گل ميانداخت.
دورهي قاجار و افسانههاي قجري را هم هميشه دوست داشتهام. دلم غش ميرود براي دامنهاي چين چين و موهاي از فرق باز شده، ابروهاي به هم پيوسته و روسريهاي گل به چانهشان، كلاه گل به كنار فرنگ رفتههاشان كه ديگر هيچ.
تاريخ برايم يك لحاف چهل تكهي بزرگ است كه دلم ميخواد بكشم روي خودم و توي هر تكهاش غرق بشوم. از روايتهاي تاريخي مادر از گذشته هم خيلي لذت ميبرم. اما پدر هميشه كم حرف است و من اگرچه دلم براي روايتهايش لك ميزند، كمتر از او شنيدهام.
اصلا چه شد كه اينها را گفتم، اين چند روز «رازهاي سرزمين من» رضا براهني را دست گرفتم و با لذت بلعيدم، تاريخ است. تاريخي گمشده از آدمهايي گم شده كه كمتر شنيده بودم ازشان.
از تبريز صد سال پيش، يك جاي كتاب كه داشت دادگستري تبريز را توصيف ميكرد، ذهنم سريد به ساختمان دادگستري بمبئي، به هند، به شكمهاي برآمده بچههاي سيا سوخته و پاهاي بدون كفش و زمينهاي پر از آب دهان كه بايد حواست ميبود پا كجا ميگذاري. شايد هند را از همين منظر اينقدر دوست داشتم. تاريخ داشت. يعني حال و گذشته و حتي آيندهاش با هم بود. ميشد همه را ديد. اين كتاب با نثر جادويي و روايتهاي گونهگون و رازهاي سر به مهري كه پيدرپي ميگشايد، خود تاريخ است.
چند روز پيش «Midnight in Paris» وودي آلن را ديدم، خيلي دوستش داشتم و بعد از مدتها از ديدن فيلمي لذت بردم. آن قسمتي كه دربارهي عصر تاريخي مورد علاقهشان حرف ميزدند. من مثل آدمي كه دم در ماشيني كه به دوره تاريخي مورد علاقهاش ميرود، ايستاده باشد، هل شده بودم و با خودم فكر ميكرد. واي خدايا من ميخواهم به چه دورهاي برگردم، قاجار، صفوي، هخامنشي؟ نه همين دورهي مصدق ...نميدانم، صبركنيد!
بازار كرمانشاه چه بازار طلافروشها و كاروانسراها و حجرههاش و چه بازار يهوديها هردو مرا به گذشته ميبرند. يكجورايي ماشين زمانياند براي خودشان. يك مدت كارم با ناديا گشتن توي اين حجرهها و پيدا كردن خنزر پنزرهاي قديمي بود. چور بازار بمبئي هم همينجوري بود. فقط آنقدر بوي گه معلق در فضا و نگاههاي خيره داشت كه آدم نميتواست ماهيچههايش را شل كند و از پشت بطريهاي خالي مشروب سفر خودش را شروع كند.
اما اين روزها سفرم از روي مبل سبز پارچهاي توي هال و گشودن كتاب «رازهاي سرزمين من» شروع ميشود...
*ويكي پديا در اينباره نوشته: حسين مكي در دولت دکتر مصدق به عنوان یکی از اعضای هیئت خلع ید، از شرکت سابق نفت برگزیده شد و برای تحقق این امر عازم خوزستان شد و پس از سه ماه مسئولیت امور عمرانی خوزستان را بر عهده گرفت و در ۱۳۳۰ همه تابلوهای شرکت نفت ایران و انگلیس را پایین آورد و پیام تشکری از دکتر مصدق و نیز آيتالله كاشاني دریافت کرد.
به گلشیفته فکر می کنم و تنی برهنه که از دیروز آنقدر در رسانهها سر و صدا به پا کرده است. این فیسبوک هم چیز عجیب و غریبی است و این زمانهی تکنولوژیک رسانهای را دارد حسابی تکمیل میکند. عکس معلوم نیست یکهو از کجا در میآید و از یک ناکجا آبادی، از این حلقههای تودرتو عبور میکند و یکهو از توی صفحهی دوستانت سر بر میآورد. تو هم ناگزیری در مواجهه و در مقابلت چند گزینه داری: لایک بزنی! نظر بدهی و اینکه عکس را با دیگر دوستانت به اشتراک بگذاری.
همین تو را درگیر میکند در اتفاقی در هر سوی این دنیا که موجی از دوستانت به آن علاقه نشان دادهاند و کورس به کورس به صفحهی تو آمده است. عکس دخترکی معصوم را نشان میدهد با چشمانی غمگین و تنی برهنه که دست بر سینه گرفته تا کمی از عریانیاش را بپوشاند و عکس را به یک عکس هنری تبدیل کند تا یک پورن کامل.
حالا سر کار در میان دوستان ژورنالیست بحث در میگیرد و اخلاق، مسئولیت اجتماعی، شرایط خطیر سینمای ایران، نگاه شرقی، حرفهی بازیگری و آزادی مفاهیمی هستند که مرور میشوند. تو باید به پوستش بروی خودت را تحلیل کنی، شرایط را رسانه و سینما را.
همیشه جنگیدهام تا بگویم تن زن میتواند فراتر از مفاهیم جنسی که با خود به دوش میکشد، جسم باشد. گوشت و پوست و استخوان. میتواند برهنه شود و اغوا گری نکند. میتواند مفاهیم را با خود به دوش نکشد. مفاهیم ذاتی جسم نیستند و به آن بسته شدهاند در جسم نیستند. در چیزی در بیروناند که به آن نسبت داده میشوند. گذشته از این، تن میتواند اغوا گری کند و ارزشگزاری نشود. بس است بهتر است کمی خاموش کنیم این ذهن ارزشگزار را که نمره میدهد، متر میکند و میسنجد.
بگذاریم کمی آدمها آن گونه باشند که میخواهند. احترام بگذاریم به راه و رسم بودنشان و با بد و خوبهای خودمان نسنجیمشان.
که گوشی را بر میدارد. صدا جوان است و پر انرژی، شک میکنم. اما خودم را از تک و تا نمیاندازم. اما او عزتالله فولادوند است، در آستانهی تولد هفتاد و شش سالگی.
میگوید مسافر است و در بازگشت قراری خواهد گذاشت.
حس میکنم خوشحال میشود از تبریک تولد سر صبح، در آستانهی هفتاد و شش سالگی.
تا هفتاد و شش سالگیام پنجاه و دو سال مانده است که شاید بشود چون اویی شد.
بسنده میکنم به کتابهای در دست چاپ و یک زندگینامهی مختصر تا بعد از سفر بنشینیم پای حرفهای هفتاد و شش سالگیاش
لینک خبر در خبرگزاری: http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1917026&Lang=P
امروز را به هواي پاياننامهي در دست انجام ساعت يك ظهر آمدم سر كار، خانم رئيسم گفت فلان خبرگزاري را ديده اي؟ برو ببين! من هم صفحه را زير و رو كردم و ديدم كه بله مطلبي دارد به نام "نقدي بر يك گفتگو" كه در واقع نقدي بود بر گفتگوي من با مصطفي آل احمد مستند ساز و سازنده مستند "نويسنده بودن" كه روز شنبه منتشر شده بود.
جشنواره سينماي حقيقت برپا بود و دوستي پيشنهاد داده بود كه مستند "نويسنده بودن" را ببينم كه پرتره اي است از جلال آل احمد. همين شد كه من را كه اين روزها سخت مشتاق آموختن و دريافتن از ادبياتم،بر آن داشت كه اين مستند را ببينم.
حقيقتا مستند بسيار خوشساختي بود و با آدم ها بسيار زيادي چون عبدالله انوار، اصغر خبره زاده، امير حسين چهلتن، شمس آل احمد، علي دهباشي، ليلي گلستان و آدمهاي زياد ديگري حرف زده بود كه هريك گوشه اي از زندگي جلال را شرح داده بودند و هر كدام با نگاهي متفاوت به او نگريسته بودند. از اين بين نيم نگاهي هم به سيمين دانشور و شمس آل احمد شده بود.
اين مستند من را وا داشت تا گفتگويي داشته باشم با مستندساز آن كه برگزيده اول بخش پرتره جشنواره سينما حقيقت هم شده بود.
اما گويا يكي از دوستان همكار كه فيلم را نديده يك تنه زده به دل ماجرا و حرفهاي مستند ساز را به تصور خودشان نقد كرده اند كه چرا به سيمين دانشور حمله كرده است. آخر گفتگويش را هم با اين جمله به پايان رسانده كه:
"باشد که حرمت افراد نگه داریم و آنقدر زیرک نباشیم که به کسی مطالبی را نسبت دهیم که امکان دفاع از خود را نداشته باشد."
حالا يك: راستش اصلا نميدانم نقد گفتگو ديگر چه صيغهاي است؟ نقد فيلم و كتاب و اينها شنيده بودم اما اين يكي را نه! كه اگر رسم باشد كه ما بايد كار و زندگي خبر رساني مان را رها كنيم و هر روز نقد بنوسيم بر گفتگوهاي اين و آن.
دو: اما كاش رسم باشد و ما را نقد كنند. البته اگرچه نگارنده نقد تلاش كرده كه پاي رسانه منتشر كننده خبر را بكشد وسط، اما حرفهاي مستند ساز كه به ما دخلي ندارد و ما نقل آنچه شنيدهايم را ميكنيم.
سه: حالا نبايد انصاف را كنار گذاشت و بايد گفت اين مستند ساز به راستي كارش حرفهاي است و همين مستند "نويسنده بودن" نشان مي دهد كه كارش را بلد است و آدم به راستي مستندي است.
چهار: بايد به همكاري كه به گمانم دوستي هم با او دارم گفت كه كاش مستند را ديده بود و بعد اين طور ميزد به دل ماجرا! توي اين فضاي شير تو شير دور و برمان اينجور برخوردها كم نيست كه ما اضافه اش كنيم. نقاد گفته بود كه مستند ساز سندي براي حرفهايش بياورد كه او آورده بود همهي آن سندها را در مستندي كه نقاد آن را نديده است.
جاي اين نيست كه تكتك عبارات آن "نقد بر گفتگو" نقد شود تا اين نوشته يك "نقدي بر يك نقدي بر يك گفتگو" تمام عيار شود اما آن نقد جاي حرفهاي بسيار دارد كه نقد آن را بايد سپرد به كسي كه آنها را گفته است من فقط دفاع از خويش ميكنم.
فقط كاش نگارنده نقد دستكم بر جملهي پاياني خود وفادار ميماند.
علی دهباشی میهمان ما بود و من برای اولین بار با تمام وجود احساس کردم، چقدر خوشحالم که اینجایی که هستم، هستم. خیلی وقتها شده که به این نقطه برسم که کارم تکراری است و من فقط میانجی هستم برای رساندن خبر کار کس دیگر به دیگران و خودم باید کاری کنم. اما راستش خیلی وقت ها هم شده که بحثی را دنبال کنم که خودم را راضی کند.
راستش هر روز در اين كار آموخته ام و در این دو سال کار جدی خبرنگاری ادبیات، هر روزش برایم چیزی داشته و اصلا دانشگاهی بوده برای خودش. همیشه این را دوست داشتهام که کارم ارزش دارد و دست کم تریبون فرهنگ و آدمهایی هستم که به جایی متصل نیستند و از چیزی حرف میزنند که بیش از هر چیز دیگر نیاز آدمهای این سرزمین است.
اما حس دیروز از جنس دیگری بود، احساس کردم من هم بخشی از ادبیاتم. میانجی نیستم بیش از این هاست کار من. خصوصا در رسانه ای که در این بلبشو میتوان هنوز اندکی به شرافتش نازید.
علی دهباشی را دوست داشتم با ردیف خودنویس هایی که در جیب داشت و روایتش از عشق به خود نویس. هم همیشه خودنویسها شهوت نوشتن را در من بیدار کردهاند و با آنها نوشتن را تجربه کرده ام.
احساس کردم شاید روزی چون او من نیز بنازم به خبرنگاری و روزنامهنگاری ادبیات و چون او که کلک و بخارایی را زاده است، چیزی خلق کنم.
فکر کردم باید بنویسم از خاطراتم از خبرنگاری ادبیات.
اين روزها همهچيز يكجوري عجيب است. يكجوري با يك لذت غريبي همراه است. جنسش جديد است.
مثل سفر آليس به سرزمين عجايب ميماند؛ اگرچه من همينجا باشم و هيچ جا نرفته باشم. همه اش سفر است همراه شدن با درون يك نفر ديگر. توي فراز و نشيبهايش.
همه چيزش عجيب است. خنديدنها و دوستيهايش، لج كردنها و دعواهايش.
خندهها و گريههايش.
پيشتر جنگ برايم تصويري بود از خاطرههايي كه مادر تعريف ميكرد از زندگي همه فاميل در خانهي ما كه زيرزمين بزرگي داشتيم براي لحظههاي آژير خطر، از كوچ چند ماههي فاميل به كامياران كه بمباران نبود، به روز عمليات مرصاد و تخليه شدن شهر و اينكه انديشه مرغي توي كوچه پيدا ميكند و ميخواهد به دست صاحبش برساندش، به سفر تكهتكه خانواده ام از كرمانشاه به كرج وقتي مادر من را باردار بود.
برايم جنگ فيلمهاي تكراري عصرهاي جمعه بود كه كشداري جمعهها را بيشتر ميكرد. از جنگ بيزار بودم.
اما خب تو اين مدت خبرنگاري ادبيات، جلسههاي زيادي را با موضوع ادبيات جنگ شركت كردم و كتابهايي را خواندم كه هرگز در شرايط عادي سراغشان نميرفتم.
هنوز هم از جنگ بيزارم. بيزارترم البته و دهشتناكي و درندگياش را در بلعيدن آدمها بيشتر ميفهمم.
اين مدت با خودم فكر ميكردم كه من چرا اينجوري شده ام هيچ كاري را آنجوري انجام نميدهم كه خودم را راضي كند و حس رضايت را از درونش حس كنم.
چند روز پيش كتاب "از دو كه حرف ميزنم از چه حرف ميزنم" نوشتهي هاروكي موراكامي را خواندم. كتاب را دوست داشتم در روز بيماري بيحال گونه، دراز كشيده بر مبل و موسيقي گوش داده، خواندمش كه خب قطعا اينها هم در دلچسب شدن كتاب بي تاثير نبودهاند. موراكامي در اين كتاب كه نميتوان آن را رمان يا داستان نام نهاد و بيشتر يك اتوبيوگرافي يا خود نوشت است، از سماجتش براي دويدن و نوشتن حرف ميزند. از پيوند اين دو، از زندگي شخصياش. از سماجت ژاپنياش.
فهميدم كه در من پيگير نبودن است. بي تعارف من پر از ايدهام. ايدههاي متفاوت و درخور براي خودم. اما هيچيك را عملي نميكنم. مانند بچههايي كه سقط ميشوند و به جاي دنيا سر از آشغالداني در ميآورند. مانند دانهاي كه هيچ وقت در خاك فرو نميرود و جوانه نميزند.
آري ايدههاي من ايده ميماند. اجرا نميشود. همين حالم را بد كرده است و احساس عدم رضايت آوردهاست اينكه تلاش نكني براي شدن چيزي كه ميخواهي. اينكه هيچ چيز آنقدر برايت جدي و دوستداشتني نباشد كه پيگيرياش كني.
ديشب دنبال اسم مترجمان ادبيات ميگشتم در ويكيپديا نميدانم چه شد از دالان تو در توي صفحاتش به اسم آقاي صابر رسيدم. كه قسمتي را به نوشتن از مرگ او اختصاص دادم. براي لحظهاي شوكه شدم. روزي كه ايرج افشار هم مرد وقتي خبر را آقاي دهباشي پيش از همه به ما داده بود و ما تنها خبر را كار كردهبوديم و من براي يافتن اسم دوستانش ميچرخيدم، ويكي پديا سريع قسمت مرگ را اضافه كرده بود.
آدمي هست و بعد نيست ميشود با مرگ.
يعني اگر الان در همين لحظه سر من به جسم سختي بخورد! نيست ميشوم. ويكي پديا البته قسمت مرگي باز نميكند.
زندگي همين است. گويا
زندگی جدی می شود و من احساس می کنم دلم هنوز این زندگی غیر جدی و الکی خوشانه ام را می خواهد. اصلن از این زندگی که قاطی پاتی است و قرار نیست اتفاقی جدی درش بیفتد و من برنامه ای برای آینده ندارم خوشم می آید.
اما زندگی دارد جدی می شود فکر می کردم اندیشه تابستان پیش می رود نرفت و کمی دیگر کمتر از بیست روز دیگر می رود و قرار است من تنها زندگی کنم.
تا به حال خیلی تنها نبوده ام راستش،اندیشه را همیشه تنها گذاشته ام اما اگر یک شب جایی می رفت غر می زدم و دوست نداشتم. حالا درکی ندارم از تنها شدن.
این روزها هی چپ و راست می روم و می آیم که تو بری چقدر جایم باز می شود و فلان کار را می کنم . کلی حال می دهد و این ها اما راستش نمی دانم طعم تنهایی چه جوری است.
این روز ها زندگی جدی می شود و من باید به چیز های جدی فکر کنم و ارزیابی کنم و فکر کنم به خودم و به اینکه می خواهم با بقیه این سال هایی که نمی دانم چقدر است می خواهم چه کار کنم.
راستش حالا که دیگر نمی شود تنهایی تصمیم گرفت حس خوبی دارد یک جورایی است اصلن
| Design By : Pars Skin |
